گنج

ترکیب بند

ای خوش آن دم که بهر نیک و بدم کار نبودبیمم از طعنه اغیار و غم یار نبود
روش عاشقی و عشق نمی دانستمدل بی درد من از درد خبردار نبود
پرده دیده ام آلایش خونابه نداشتخار خارم ز گلی در دل افگار نبود
در نظر جلوه نمی کرد مرا شاهد حسنصورت عشق در آیینه اظهار نبود
غفلتم داشت ز دام غم هر قید برونبحریم حرم قید مرا بار نبود
عاقبت رشک بر آسایش من برد فلکبهر دردم بوجود از عدم آورد فلک
جان آشفته گرفتار دل شیدا شدتن سرگشته اسیر الم دنیا شد
روح را وسوسه شوق بدن برد ز جادیده را دغدغه ذوق نظر پیدا شد
سینه خالیم آتشکده محنت گشتسر بی درد سرم جلوه گه سودا شد
شاهد پرده نشین اثر فطرت منپرده انداخت ز راز و بجهان رسوا شد
دل و جان و تن من مایل دنیا گشتنددر میان من و جان و دل و تن غوغا شد
عاجز و بی کس و مغلوب چو دیدند مراهر سه در سلسله ظبط کشیدند مرا
اقتدای تن و جان و دل شیدا کردممدتی عاشقی شاهد دنیا کردم
بودم آسوده گرفتم ره تشویش و تعبداشتم راحت دل دغدغه پیدا کردم
بهر آرام تن و کام دل و راحت جانرنجها بردم و اسباب مهیا کردم
گشت اسباب پریشانی من در عالمبهر جمعیت خود هر چه تمنا کردم
هیچ سودا گره از کار دل من نگشودچون شدم عاجز و ترک همه سودا کردم
عشق پیدا شد و گفتا که رفیق تو منمآتش افکند ز غیرت بدل و جان و تنم
بغم عشق گلی کرد گرفتار مرادر عجب آتشی انداخت بیکبار مرا
گاه در جلوه درآورد قد رعنا راگاه بنمود خم طره طرار مرا
گاه سویم نظر از نرگس شهلا افکندگاه با زلف سیه کرد گرفتار مرا
سوخت بر سینه ام از آتش محنت صد داغریخت خون جگر از دیده خونبار مرا
آه از آن سیمبر سرو قد لاله عذارکه دمادم بجفا می دهد آزار مرا
می شود شاد دل او بدل آزاری منهیچگه رحم ندارد بگرفتاری من
تا گرفتار نبودم سر آزار نداشتسر آزار من زار گرفتار نداشت
نظر مردمی از نرگس او می دیدمغمزه خونی مردم کش خونخوار نداشت
یاد می کرد ز من حال دلم می پرسیدباخبر بود تغافل ز من زار نداشت
روش جور ز اغیار نیاموخته بودفرح بزم وصالش غم اغیار نداشت
هر دم از صحبت او ذوق دلم می افزودمی او رنج خمار و گل او خار نداشت
لطف او عین ستم بود نمی دانستمقصد او صید دلم بود نمی دانستم
کرد چون صید دلم روی ز من پنهان کردجورها بر من آشفته سر گردان کرد
گوش بر قول رقیبان بداندیش نهادهر چه آموخت ز بیداد بجانم آن کرد
من چه گویم که چها کرد بجانم ز جفاآن ستمگر بمن آن کرد که آن نتوان کرد
دل بامید وفا داشت گرفتاری اوبجفا خانه امید دلم ویران کرد
نه توان همدم او شد نه توان دل بر داشتچه کنم چاره من چیست مرا حیران کرد
دوش از پرده ناموس برون افتادمیافتم فرصت و این راز برو بگشادم
کای دل زار من آزرده آزار غمتقامتم خم شده بار بلای ستمت
نیست یک دم که دلم از تو نبیند ستمیچند بینم من بی دل ستم دم بدمت
پیش ازینت نظر مرحمتی با من بودداشت چشم تر من سرمه ز خاک قدمت
چیست جرمم چه شد آیا که خلاف ره و رسمدور شد از سر من سایه لطف و کرمت
پیش ازین بار الم بر من بی تاب منهکه نماندست مرا طاقت بار المت
گفت ما سیمبرانیم ز ما مهر مجوسخنی را که بر ما نتوان گفت مگو
گفتم ای سیمبر سرو قد لاله عذارمایل ظلم مشو جور مکن بر من زار
اثر خوب ندارد روش بی رحمیرحم کن رحم که از عمر شوی برخوردار
مردم چشم مرا غرقه خوناب مکنمردمی کن مشو از مردم مردم آزار
سخن باطل اغیار مخالف مشنوجانب یاری یاران موافق مگذار
غره بر خوبی صورت مشو از راه مروزود باشد که ز حسن تو نماند آثار
بدمد سبزه تر گرد گل رخسارتآتشت دود کند سرد شود بازارت
عزم سیری سر کوی تو نماند کس رامیل نظاره روی تو نماند کس را
نکند میل تو خاطر نکشد سوی تو دلتاب بر تندی خوی تو نماند کس را
هر سر موی تو خاری پی آزار شودسر مویی غم موی تو نماند کس را
سوی هرکس که روی از تو بگرداند رویاثر میل بسوی تو نماند کس را
رهد از قید تو جان در دل شیدا هوسیبخط غالیه موی تو نماند کس را
آنچنان زی که دران روز ملالی نکشیالم طعنه هر شیفته حالی نکشی
پند بی حاصل من در دل او کار نکردکرد آزار دل اندیشه ز آزار نکرد
بر گرفتاری من رحم نیامد او راترک آزار من زار گرفتار نکرد
بهر محنت دل من چون دل او سخت نبودصبر بر محنت آن شوخ ستمگار نکرد
کردم آهنگ سفر از سر کویش ناچارچه کنم چاره درد من افگار نکرد
چند روزی که شدم بسته دام غربتچه جفاها که بمن حسرت دیدار نکرد
دم بدم خون دل از دیده روان می کردماشک می ریختم و آه و فغان می کردم
گره از کار دل زار بغربت نگشادبلکه هر لحظه ز یادش غم دل گشت زیاد
اشک می راندم و می برد ثبناتم را سیلآه می کردم و می رفت قرارم بر باد
درد می گشت فزون محنت دل می افزودلذت دولت دیدار نمی رفت ز یاد
باز از غایت بی صبری و بی آرامیآرزوی وطنم در دل آواره فتاد
چو رسیدم بوطن بهر تماشا رفتمسوی آن شمع که برجان من این داغ نهاد
دیدمش سبزه بر اطراف گلستان داردصفحه مصحف رویش خط ریحان دارد
سبزه اش پرده حسن گل رخسار شدهخط آزادی دلها گرفتار شده
عاشقان کرده همه ترک طلبکاری اوهمه را او ز سر شوق طلبکار شده
همه منتظران قطع نظر کرده از اوهمه معتقدان منکر اطوار شده
نشأه باده غفلت ز سرش رفته برونمستی داشت بخود آمده هشیار شده
راست مانند گدا پیشه که خود را در خوابپادشه دیده و زان واقعه بیدار شده
سوخته بر دل او آتش حسرت صد داغز پریشانی جمعیتش آشفته دماغ
سوزش داغ دل من ز خط او کم شدبی تکلف خط او داغ مرا مرهم شد
اندک اندک غم عشقم به کمی روی نهادرفته رفته دل غم پرور من خرم شد
گرچه او شیفته دل گشت و پریشان خاطردل من بی الم و خاطر من بی غم شد
جان که از عیش و طرب محنت محرومی داشتبحریم حرم عیش و طرب محرم شد
دل که غافل ز هوا و هوس عالم بودباز مشغول هوا و هوس عالم شد
من که بی دردی خویش و غم آن را دیدمصبر ناکرده بآن حال سبب پرسیدم
گفتم ای سرو روان شیوه رفتار تو کوخوبی طلعت و شیرینی گفتار تو کو
سالکان ره سودای تو آیا چه شدندعشقبازان دل افکار گرفتار تو کو
چه شد آیا که اسیران تو در بند نیندمی کیفیت لبهای شکر بار تو کو
گفت بر من چه زنی طعنه ترا نیز چه شددل سودا زده و دیده خونبار تو کو
سبب تفرقه مجمع احباب تو چیستاثر سلسله طره طرار تو کو
کار صورت همه فانیست ازو دل بردارگر بقا می طلبی دامن معنی بکف آر
کرد ذوق می این پند موافق مستمهمه بر هم زدم از قید علایق رستم
غرقه بحر شدم و ز نظرم رفت سراببت من بود بت من بت خود بشکستم
یافتم راه بسر حد حقیقت ز مجازمرده بودم بحیات ابدی پیوستم
دست بر دامن آن عشق زدم بهر بقاکه ز دستم نرود گر رود از هم دستم
شد یقینم که کدورت همه در ملک فناستطلب ملک بقایم پس ازین تا هستم
یارب از کار فضولی گره غم بگشاز مجازش برهان راه حقیقت بنما