بخش ۲۹ - دیوانگی بُهلول عاقل
دید شخصی روزی آن بُهلول راکه همی کوبد لَگد بر قبرها
گویدای کذّابهای مُفتریخوب رسوا کردتان حق، بیمَری
ظاهر آمد گفتههای بیفروغبود یکجا باطل و کِذب و دروغ
حق تعالی کرد ظاهر کِذبتانکِذب را حاصل نباشد جز زیان
هر دو عالم گشت سود صادقیندُرِّ نبی رو، یَومَ یَنفع را ببین
راست گو از صِدق، برخوردار شدکاذب آخر، خوار و بیمقدار شد
الغَرض میبود در این گفتگومیشنید آن مرد، غوغاهای او
گفتش ای بهلول این بیهوده چیست؟حاصل این ژاژ نابِستوده چیست؟
چیست این دیوانگیِّ تازهات؟وین جنونِ بیحد و اندازهات
مُرده کی گوید دروغ، ای بیخردسود، کی آرد زیانی، کی بَرد
گفت بهلولش برو بیگانهایمن نیم دیوانه، تو دیوانهای
ژاژ و بیهوده کجا من گفتمی؟تو خُزُف بینیّ و من دُر سُفتَمی
یک دَمی گر دور سازی اَحَولیمیدهی انصاف اگر اهل دلی
این جماعت چند میگفتند لاغکه بود از آنِ ما این باغ و راغ
مُلک زانِ حق بود وین هالکانخویش را پنداشتندی مالکان
هر یکی میگفت باشد زانِ منچون شده اکنون ندارد جز کفن؟
گرنه کاذب بود، هنگامی که مُردپس چرا در گور همراهش نبرد
این سخن پیداست زینجا در گذرباز گو از شرح حال محتضر