بخش ۲۳ - شعر بیست و یکم
دو اسبه پیک اجل میکشاندت به عدمتو خوش نشسته که تا او براندت به عدم
صباحِ صحبت ایّام را غنیمت دانکه عَنقریب شب مرگ خواندت به عدم
چو مهلتت بود امروز ساغری بِسِتانکه دورِ جام اجل میستاندت به عدم
چو دست میرسدت این زمان بگیر و بدهوگرنه دست تَحَسُّر گزاندت به عدم
چوهست پایِ توانائیت بیا و بروکه سالها برسد پای ماندت به عدم
چه هستی است که بر ضبط خویش نتوانیزِهی وجود خیالی که ماندت به عدم
اگر تو نقد جهان بر اجل نثار کنیطمع مدار که آخر کشاندت به عدم
ز مِهر گیتیِ مکّاره، حائری برخیزبه عشوه عاقبت او، مینشاندت به عدم