گنج

شمارهٔ ۶

زیب غزل کردم این سه بیت ملک راتا غزلم صدر هر مراسله باشد:
«دَه‌دله از بهر چیست عاشق معشوق؟!عاشق معشوق بِه که یک‌دله باشد
با گِله خوش نیست روی خوبِ تو دیدندیدن رویت خوش است بی‌گله باشد
طاقت و صبرم نمانده است دگر هیچدر شب هجرم چه‌قدر حوصله باشد؟!»
دوست نشاید ز دوست در گله باشدمرد نباید که تنگ‌حوصله باشد
دوش به هیچم خرید خواجه و ترسمباز پشیمان از این معامله باشد!
راهرو عشق باید از پی مقصوددر قدمش صد هزار آبله باشد
تند مران ای دلیل ره که مباداخسته‌دلی در قفای قافله باشد
موی تو زد حلقه بر میانَتَ و نگذاشتیک سر مو در میانه فاصله باشد
آن که مسلسل نمود طرهٔ لیلیخواست که مجنون اسیر سلسله باشد
با غزل شاهِ نکته‌سنج فروغیمن چه سرایم که قابل صله باشد؟!