گنج

شمارهٔ ۴

این غزل فرمودهٔ شاه است بشنوتا به مهر آید دل پرخشم و کینت
«تابم از دل برد زلف عنبرینتصبرم از کف برد لعل شکرینت
تنگ شکر از چه ریزد از دهانتنقرهٔ خام از چه خیزد از سرینت
عارف شهر ار ببیند روی ماهتبعد از اینش سجده باید بر جبینت
گر قرین در آسمان جویند مه رامی‌توان هم بر زمین جستن قرینت
شکر می‌گوید خدای آسمان راهر که می‌بیند خرامان بر زمینت
تا بسوزانند صورت‌های خود راکاش می‌دیدند نقاشان چینت
گر بریزد خون من بر آستانتبر نخواهم داشت دست از آستینت
هر دو عالم را به یک نظاره کشتیآفرین بر نرگس سحر آفرینت»