شمارهٔ ۱۸
پنج بیت از شه والاست در این تازه غزلکه بود هوش ربایندهٔ هر دانایی
ای که چون حسن تو نبود به جهان کالاییچو قد سرو روانت نبود بالایی
تنم آن روح ندارد که تو تیرش بزنیخونم آن قدر ندارد که تو دست الایی
باغ فردوس نخواهند مقیمان درتنیست خوشتر ز سر کوی تو دیگر جایی
چهرهٔ هم چو مهت را همه شب زیر نقابهر چه پنهان کنی ای دوست به ما پیدایی
تا تو منظور منی دیده فرو دوختهامکه نیفتد نظرم بر رخ هر زیبایی
گرچه روی تو ندیدیم ولی خوشنودیمکه ندیدهست تو را دیدهٔ هر بینایی
لب شیرین تو گویا به حدیث آمد بازکه برآورده بسی شور ز هر شیدایی
دست در زلف رسای تو کسی خواهد زدکه سرش را ننهد بر سر هر سودایی
گر قدم بر سر شعرا نهی ای مه شایدزان که خوانندهٔ اشعار شه والایی
نکته پرداز سخن سنج ملک ناصر دینکه به تحقیق ندارد سخنش همتایی
خسروا طبع فروغی به همین خرسند استکه سخن سنج و سخندان و سخن آرایی