شمارهٔ ۱۷
بشنو ای تازه غزال این غزل تازهٔ شاهتا شود خوشدلی هر دو جهان حاصل تو
در ازل چون بسرشتند ملایک گل توحیف و صد حیف که کردند چو آهن دل تو
همه جایی و ندانیم کجایی ای دوستهیچ کس پا ننهادهست به سر منزل تو
دل عشاق به امید وصال تو خوش استره ندارند به جایی به جز از محفل تو
هر کجا رو کنی ای دوست همه مشتاقانهم چو مجنون بدوند از عقب محمل تو
دوش پیش دهنت مشکل خود را گفتمگفت کز تنگی حل می نشود مشکل تو
عقل در چارهٔ سودای تو بی چاره بماندوقت آن است که دیوانه شود عاقل تو»