گنج

شمارهٔ ۱۲

مطربی زمزمه سر کرد سحر در گل‌زاررفتم از این غزل شاه به یک بار از کار
«مجلس ما چو بهشت است در این فصل بهارخیز ای ساقی مستان قدح باده بیار
باده هم چو گل احمر یا لالهٔ سرخباده هم چو دل عاشق یا روی نگار
بادهٔ کهنه گر از عمرش پرسم گویندکه ز پنجاه فزون است و صد آید به شمار
باده‌ای گر شود از غرب تهی شیشهٔ آنمی نیابی تو به شرق اندر مردی هشیار
بادهٔ صاف چو دل‌های حکیمان الهتلخ چون زاهد سجاده فکن در بازار
تا به کی گردم بر خاک درت خوار و ذلیلتا به کی باشم در دست غمت زار و نزار
بی تو گیرد همه شب لشکر آهم به میانبی تو ریزد همه دم گوهر اشکم به کنار
عاشقان را به سر کوی تو نه راه و نه رسمپاک بازان را بهر تو نه خواب و نه قرار »