گنج

غزل شمارهٔ ۸۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اناست۱۱ بیت
چنان ز وحشت عشقت دلم هراسان استکه اولین نفسم جان سپردن آسان است
اگر به جان منت صدهزار فرمان استخلاف رای تو کردن خلاف امکان است
میان به کشتن من بسته‌ای و خرسندمکه در میانه نخستین حجاب ما جان است
به عشق زلف و رخت فارغم ز دیر و حرمکه این معامله بیرون ز کفر و ایمان است
مجاور سر کوی تو ای بهشتی‌رواگر به خلد رود در بلای زندان است
اگر به خاتم لعل تو مور یابد دستهزار مرتبه‌اش فخر بر سلیمان است
مگر به یاد لبت باده می‌دهد ساقیکه خاک میکده خوش‌تر ز آب حیوان است
بگو چگونه کنم دعوی مسلمانیکه در کمین من آن چشم نامسلمان است
میان جمع پریشان شاهدی شده‌امکه از مشاهده‌اش مجمعی پریشان است
به راه عشق به مردانگی سپردم جانکه هر که جان نسپارد نه مرد میدان است
مهی نشاند به روز سیه فروغی راکه پرتوی ز رخش آفتاب تابان است