گنج

غزل شمارهٔ ۷۸

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: اناست۹ بیت
شربتی در دو لعل جانان استکه خیالش مفرح جان است
از پی قتل مردم داناتیغ در دست طفل نادان است
می‌توان یافتن ز زخم دلمکاین جراحت نه کار پیکان است
قتل‌گاهی است کوی او کان جازخم بیداد و تیغ پنهان است
دلم از ناله شعله در خرمنچشمم از گریه خانه ویران است
سر زلفی چگونه گردد جمعکه از آن مجمعی پریشان است
چشم امید هر مسلمانیپی آن چشم نامسلمان است
گر تو درمان درد عشاقیدرد الحق که عین درمان است
منع زاری مکن فروغی راکه گلت را هزار دستان است