غزل شمارهٔ ۷۷
امشب ز روی مهر مهی در سرای ماستکز یمن مقدمش سر مه زیر پای ماست
ای عشق پا به تارک جمشید سودهایمتا سایهٔتو بر سر خورشیدسای ماست
ما از ازل رضا به قضای خدا شدیمزان تا ابد رضای قضا در رضای ماست
عهدی نبستهایم که در هم توان شکستسختی که هیچ سست نگردد وفای ماست
منت خدای را که غم روی آن پریبیگانه از شماست ولی آشنای ماست
جان میدهیم و ناز طبیبان نمیکشیمزیرا که درد او به حقیقت دوای ماست
تا ریخت خون ما لب یاقوت رنگ دوستکون و مکان کنایتی از خون بهای ماست
بالاتریم ما ز سکندر به حکم آنکآیینه، عکسی از دل گیتی نمای ماست
یک شب قدم ز چاه طبیعت برون گذارتا بنگری صفای فلک از صفای ماست
گفتم که عیسی از چه کند زنده مرده راگفتا نتیجهٔ نفس جانفزای ماست
گفتم هنوز بی تو فروغی نمردهاستگفتا بقای زندهدلان از بقای ماست