گنج

غزل شمارهٔ ۶۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اراست۱۰ بیت
طبیب اهل دل آن چشم مردم آزار استولی دریغ که آن هم همیشه بیمار است
نگار مست شراب است و مدعی هشیارفغان که دوست به خواب است و خصم بیدار است
چگونه در غم او دعوی وفا نکنمکه شاهدم دل مجروح و چشم خون‌بار است
هنوز قابل این فیض نیستم در عشقوگرنه از پی قتلم بهانه بسیار است
پی پرستش خود برگزیده‌ام صنمیکه زلف خم به خمش حلقه‌های زنار است
نگیرم ار سر زلفش به راستی چه کنمکه روزگار پریشان و کار دشوار است
به هیچ خانه نجستم نشان جانان راکه جانم از حرم و دیر هر دو بیزار است
لبش به جان گران‌مایه بوسه نفروشدندانم این چه متاع و چگونه بازار است
ز سوز نالهٔ مرغ چمن توان دانستکه در محبت گل مو به مو گرفتار است
فروغی آن رخ رخشنده زیر زلف سیاهتجلی مه تابنده در شب تار است