گنج

غزل شمارهٔ ۵۱

اولم رام نمودی به دل آرامی‌هاآخرم سوختی از حسرت ناکامی‌ها
تو و نوشیدن پیمانه و خشنودی دلمن وخاک در می‌خانه و بدنامی‌ها
چشم سر مست تو تا ساقی هشیاران استکی توان دست کشید از قدح آشامی‌ها
قدمی رنجه کن ای سرو سمن ساق به باغتاصنوبر نزند لاف خوش اندامی ها
می‌خورد مرغ دل از دوری خال و خط توغم بی دانگی و حسرت بی‌دامی‌ها
عاقبت چشم من افتاد بدان طلعت نیکچشم بد دور از این نیک سرانجامی‌ها
سر و پا آتشم از عشق فروغی لیکنپختگی‌ها نتوان کرد بدین خامی‌ها