گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۹

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اماو۱۴ بیت
گر خون من ز شیشه بریزد به جام اولب بر ندارم از لب یاقوت فام او
با من سخن ز لعل روان بخش یار کنآب حیات را چه کند تشنه کام او
یک عمر تلخ کام نشستم که عاقبتحرفی شنیدم از لب شیرین کلام او
کار مرا به نیم نگاهش تمام کردبنگر چه میکند نگه ناتمام او
گر واعظان حدیث قیامت شنیده‌اندمن دیده‌ام قیامت خود در قیام او
دست کسی به نقرهٔ خامش نمی‌رسدجانم بسوخت در سر سودای خام او
دستی که دل بر آن سر زلف دو تا کشیداز من کشیده دست فلک انتقام او
ما را ببخش اگر به کشاکش فتاده‌ایمکز اشتیاق دانه ندیدیم دام او
عاشق نمی‌کشد قدم از رهگذار دوستگر افعی گزنده بود زیر کام او
هرگز هما به اوج سعادت نمی‌رسدتا از پی شرف ننشیند به بام او
گشتند متفق همه خوبان روزگارآن گه زدند سکهٔ شاهی به نام او
دانی که چیست حالت درویش و پادشاهگر بنگری به فقر من و احتشام او
در عهد شاه نظم فروغی نظام یافتیارب که مستدام بماند نظام او
شمس الملوک ناصردین شه که روز بارشاهان ستاده‌اند به صف سلام او