غزل شمارهٔ ۴
در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا راآنجا که میرساند پیغامهای ما را
گوشی که هیچ نشنید فریاد پادشاهانخواهد کجا شنیدن داد دل گدا را
در پیش ماهرویان سر خط بندگی دهکاین جا کسی نخواندهست فرمان پادشا را
تا ترک جان نگفتم، آسوده دل نخفتمتا سیر خود نکردم نشناختم خدا را
بالای خوشخرامی آمد به قصد جانمیا رب که برمگردان از جانم این بلا را
ساقی سبو کشان را می خرمی نیفزودبرجام می بیفزا لعل طرب فزا را
دست فلک ز کارم وقتی گره گشایدکز یکدیگر گشایی زلف گره گشا را
در قیمت دهانت نقد روان سپردمیعنی به هیچ دادم جان گرانبها را
تا دامن قیامت، از سرو ناله خیزدگر در چمن چمانی آن قامت رسا را
خورشید اگر ندیدی در زیر چتر مشکینبر عارضت نظر کن گیسوی مشکسا را
جایی نشاندی آخر بیگانه را به مجلسکز بهر آشنایان خالی نساخت جا را
گر وصف شه نبودی مقصود من، فروغیایزد به من ندادی طبع غزلسرا را
شاه سریر تمکین شایسته ناصرالدینکز فر پادشاهی فرمان دهد قضا را
شاها بسوی خصمت تیر دعا فکندماز کردگار خواهم تاثیر این دعا را