گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۱

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: ارهم۱۱ بیت
بخت سیه به کین من، چشم سیاه یار همحادثه در کمین من، فتنهٔ روزگار هم
از مژه ترک مست من صف زده بر شکست منکار بشد ز دست من، چارهٔ نظم کار هم
ساقی از این مقام شد، صبح نشاط شام شدخواب خوشم حرام شد، بادهٔ خوش‌گوار هم
تار طرب گسسته شد، پای طلب شکسته شدراه امید بسته شد، چشم امیدوار هم
طایر تیر خورده‌ام، ره به چمن نبرده‌امفصل خزان فسرده‌ام، موسم نوبهار هم
زهر ستم چشیده‌ام، بار الم کشیده‌امرنج فراق دیده‌ام، محنت انتظار هم
ای زده راه دین من، شاهد دل نشین منچشم تو در کمین من، غمزهٔ جان شکار هم
شاد ز تو روان من، زنده به بوت جان منذکر تو بر زبان من، مخفی و آشکار هم
ای بت دل پسند من، هر سر موت بند منکاکل تو کمند من، طرهٔ تاب دار هم
لعل تو برق خرمنم زلف تو طوق گردنموه که به فکر کشتنم، مهره فتاده، مار هم
دوش فروغی از مهی یافته جانم آگهیکز پی او به هر رهی دل بشد و قرار هم