غزل شمارهٔ ۳۸۰
غم روی تو به عالم ندهمعیش نستانم و این غم ندهم
گر به جان درد پیاپی دهیامبه مداوای دمادم ندهم
گر مرا در حرمت راه دهندره به نامحرم و محرم ندهم
بخت آن کو که به صحرای طلبآهوی چشم تو را رم ندهم
آبی از چشم تری ریخت به خاککه به سر چشمهٔ زمزم ندهم
داغی از دوست رسیدهست به منکه به سرمایهٔ مرهم ندهم
غمی از عشق به خاطر دارمکه به صد خاطر خرم ندهم
بدنی دوش در آغوشم بودکه به صد روح مکرم ندهم
خاتمی داد به من لعل کسیکه به انگشتری جم ندهم
تا لبم بر لب آن نوش لب استیک دمم را به دو عالم ندهم
من فروغی نفس پاکم رابه دم عیسی مریم ندهم