غزل شمارهٔ ۳۴۲
بر سر هر مژه چندین گل رنگین دارمیعنی از عشق تو در بر دل خونین دارم
گر تو در سینهٔ سیمین دل سنگین داریمن هم از دولت عشقت تن رویین دارم
بر سرم گر ز فلک سنگ ببارد غم نیستزان که از خشت سر کوی تو بالین دارم
به امیدی که سحر بر رخت افتد نظرمنظری شب همه شب بر مه و پروین دارم
گرچه کامم ز لب نوش تو تلخ است اماگر کسی گوش دهد، قصهٔ شیرین دارم
کامی از دیر و حرم هیچ ندیدم در عشقگلهای چند هم از کفر و هم از دین دارم
روز تاریک و شب تیره و اقبال سیاههمه زان خال و خط و طرهٔ مشکین دارم
عشق هر روز ز نو داد مرا آیینیتا بدانند خلایق که چه آیین دارم
گفتمش مهر فروغی به تو روز افزون استگفت من هم به خلافش دل پر کین دارم