گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اندارم۱۲ بیت
بس که دل سوختگی ز آتش هجران دارمگر به دوزخ بریم، شکر فراوان دارم
اشک و آهم ز فراقت به هم آمیخته شدبلعجب بین که در آب آتش سوزان دارم
گر بسوزد نفسم هر دو جهان را نه عجبزان که در سینه بسی سوزش پنهان دارم
داغ و دردی که رسید از تو حرامم باداکه سر مرهم و اندیشهٔ درمان دارم
شیخ ناپخته به من این همه گو خنده مزنکه دل سوخته و دیدهٔ گریان دارم
بخت برگشته و لخت جگر و چشم پر آببه هواداری آن صف زده مژگان دارم
من و با خاطر مجموع نشستن، هیهاتکه سر و کار بدان زلف پریشان دارم
من و از بندگی خواجه گذشتن، حاشاکه ز فرمانبریش بر همه فرمان دارم
خوش دلم در غم او با همه ویرانی دلکه بسی گنج در این خانهٔ ویران دارم
عین مقصود من از دیر و حرم دست ندادسر خون ریختن گبر و مسلمان دارم
عاقلان دست به زنجیر جنونم نزنیدکه من این سلسله را سلسله جنبان دارم
تا فروغی به سیه روزی خود ساخته‌اممنتی بر سر خورشید درخشان دارم