گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ازدهام۱۱ بیت
دست در حلقهٔ آن جعد چلیپا زده‌امدل سودازده را سلسله در پا زده‌ام
عشقم آتش زد و آب مژه از سر بگذشتپی آن گوهر یک دانه به دریا زده‌ام
در بر غمزهٔ طفلی سپر انداخته‌اممن که بر قلب جهان با تن تنها زده‌ام
ساقیم کرده چنان مست که هنگام سماعسنگ بر شیشه نه طارم مینا زده‌ام
با من ای زاهد گمراه مزن پنجه به جهلکه ز آه سحری بر صف اعدا زده‌ام
منم آن عاشق دیوانه که از غایت شوقخم زنجیر تو را بر دل شیدا زده‌ام
لاله‌زاری شده‌ام بس که به گل‌زار وفاشعله داغ تو را بر همه اعضا زده‌ام
می‌توان یافت ز طغیان جنونم که مدامسر سودای تو دارد دل سودازده‌ام
پا به گل مانده ز بالای تو طوبی آریمن در این مسأله با عالم بالا زده‌ام
هر که فیض دم جان بخش تو بیند داندکه چرا خنده به انفاس مسیحا زده‌ام
بخت بیدار مدد کرد فروغی که به خواببوسه‌ای چند بر آن لعل شکرخا زده‌ام