غزل شمارهٔ ۲۶۳
هر جا که به طنازی، آن سرو روان آیددل بر سر دل ریزد، جان از پی جان آید
حسرت نبرد عاشق جز بر دل مشتاقیکز رهگذر خوبان حسرت نگران آید
شهری به ره آن مه، خون در دل و جان بر لبفریاد که از دستش یک شهر به جان آید
هرگز نتوان رفتن بیرون ز کمین گاهیکان ترک شکارافکن با تیر و کمان آید
باید که تنم گردد چون موی به باریکیشاید به کنار من آن موی میان آید
مشکل ز وجود من ماند اثری باقیوقتی که به سر رفتم آن جان جهان آید
آنجا که تو بنشینی، خلقی به فغان خیزدوانجا که تو برخیزی، شهری به امان آید
ترسم ندهی راهم در صحن گلستانتتا تازه بهارت را آسیب خزان آید
اندوه نمیماند در عشق فروغی راهر گه به دل تنگش آن تنگ دهان آید