غزل شمارهٔ ۲
تا اختیار کردم سر منزل رضا رامملوک خویش دیدم فرماندهٔ قضا را
تا ترک جان نگفتم آسودهدل نخفتمتا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را
چون رو به دوست کردی، سر کن به جور دشمنچون نام عشق بردی، آماده شو، بلا را
دردا که کشت ما را شیرین لبی که میگفتمن دادهام به عیسی انفاس جانفزا را
یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندرخضر از حیا بپوشید سرچشمهٔ بقا را
دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتیکاتش به جان فکندی مرغان خوش نوا را
بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندشبندی به پا توان زد صبر گریز پا را
یا رب چه شاهدی تو کز غیرت محبتبیگانه کردی از هم، یاران آشنا را
آیینه رو نگارا از بیبصر حذر کنترسم که تیره سازی دلهای با صفا را
گر سوزن جفایت خون مرا بریزدنتوان ز دست دادن سر رشتهٔ وفا را
تا دیدهام فروغی روشن به نور حق شدکمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را