گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۲

چراغی کاین همه پروانه داردیقین کز سوز ما پروا نه دارد
نه چشمش مردمان را سرخوشی‌هاستخوشا دوری که این پیمانه دارد
ز زنجیر سر زلفش توان یافتکه کاری با دل دیوانه دارد
دل خلقی به خاک او گرفتارچه خرمن‌ها کز این یک دانه دارد
هر آن دل کآشنای کوی او گشتچه باک از شنعت بیگانه دارد
جهانی سرخوش از افسانهٔ اوستچه افسونی در این افسانه دارد
غمش هر لحظه می‌کاود دلم رامگر گنجی در این ویرانه دارد
ز اعجاز دم عیسی عیان استکه این فیض از لب جانانه دارد
فروغی فارغ است از ماه گردونکه ماهی امشب اندر خانه دارد