گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اندارد۱۱ بیت
کسی که در دل شب چشم خون فشان داردبیاض چهره‌اش از خون دل نشان دارد
ز پرده راز دلم عشق آشکارا کردکه شعله را نتواند کسی نهان دارد
به سختی از سر بازار عشق نتوان رفتکه این معامله هم سود و هم زیان دارد
به تیره‌روزی من چشم روزگار گریستندانم آن مه تابان چه در کمان دارد
کشاکش دلم آن زلف مو به مو داندخوشا دلی که دلارام نکته‌دان دارد
سزد که اهل نظر سینه را نشان سازندکه ترک عشوه گری تیر در کمان دارد
ز سخت جانی آیینه حیرتی دارمکه تاب جلوهٔ آن یار مهربان دارد
مهی ز برج مرادم طلوع کرد امشبکه فخر بر سر خورشید آسمان دارد
ز هر طرف به تظلم نیازمندی چندرخ نیاز بر آن خاک آستان دارد
من آن حریف عقوبت کش وفا کیشمکه عشق زنده‌ام از بهر امتحان دارد
فروغی از غم آن نازنین جوان جان داردکدام پیر چنین طالع جوان دارد