غزل شمارهٔ ۱۵۶
همان که چشم تو را طرز دلربایی داددل مرا به نگاه تو آشنایی داد
پس از شکستن دل کام دادیام آریبه تن درست نباید که مومیایی داد
به یاد شمع رخت آهی از دلم سر زدکه در دل شب تاریک روشنایی داد
نهاد عمر من آن روز زد به کوتاهیکه کام بوالهوسان زلفت از رسایی داد
چه شاهدی تو که زاهد به یک کرشمهٔ تومتاع تقوی و کالای پارسایی داد
کجا به شاهی کونین سر فرود آردکسی که عشق تواش منصب گدایی داد
اگر نه با تو یک پردهاش فلک پروردپس از برای چه گل بوی بی وفایی داد
چنان ز زلف تو مرغ دلم به دام افتادکه گر بمیرد نتوانمش رهایی داد
سزای من که دمی خرم از وصال شدمهزار مرتبه عشق از غم جدایی داد
به صیدگاه محبت دل فروغی راغزال چشم تو ذوق غزل سرایی داد