گنج

غزل شمارهٔ ۱۵

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: انشرا۱۴ بیت
اگر مردان نمی بردند امتحانش رانمی دانم که بر می‌داشت این بار گرانش را
من بی‌چاره چون بوسم رکاب شه‌سواری راکه نگرفته‌ست دست هیچ سلطانی عنانش را
فلک کار مرا افکند با نامهربان ماهیکه نتوان مهربان کردن دل نامهربانش را
مرا پیوسته در خون می‌کشد پیوسته ابروییکه نتواند کشیدن هیچ بازویی کمانش را
کسی از درد پنهان آشکارا می‌کشد ما راکه نتوان آشکارا ساختن راز نهانش را
مگو در کوی او شب تا سحر بهر چه می‌گردیکه دل گم کرده ام آنجا و می‌جویم نشانش را
هنوزم چشم امید است بر درگاه او امابه هر چشمی نمی‌بخشند خاکِ آستانش را
چو ممکن نیست بوسیدن دهان یار نوشین لبلبی را بوسه باید زد که می‌بوسد دهانش را
چو نتوان در بر جانان میان بندگی بستنکسی را بنده باید شد که می‌بندد میانش را
گر آن ساقی که من دیدم بدیدی خضر فرخ پیبه یک پیمانه دادی نقد عمر جاودانش را
چنان از دست بیدادش دل تنگم به حرف آمدکه ترسم بشنود سلطان عادل داستانش را
خدیو دادگستر ناصرالدین شاه دین پرورکه حق بر دست او داده‌ست مفتاح جهانش را
چو برخیزند شاهان جوان‌بخت از پی نازشجهان پیر گیرد دامن بخت جوانش را
فروغی چون به دل پنهان کنم زخم محبت رامگر مردم نمی‌بینند چشم خون‌فشانش را