گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۷

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: امافتاد۱۰ بیت
تا دلم در خم آن زلف سیه‌نام افتادچون غریبی است که در کشمکش شام افتاد
سر ناکامی دل باختگان دانستمتا مرا کار بدان دلبر خودکام افتاد
چه کنم گر نکنم پیروی باد صباکه میان من و او کار به پیغام افتاد
نظر از روشنی شمس و قمر پوشیدمتا نگاهش به من تیره سرانجام افتاد
همه از فتنهٔ ایام ز پا افتادندفتنهٔ چشم سیاهش پی ایام افتاد
آن که هرگز قدمی از پی ناموس نرفتبر سر کوی خرابات نکونام افتاد
این همه باده که مستان سبو کش زده‌اندجرعه‌اش بود که از لعل تو در جام افتاد
ریخت تا دام سر زلف تو بر دانهٔ خالمی‌خورم حسرت مرغی که در این دام افتاد
میگساری که لب و چشم تو بیند، داندکه چرا از نظرم شکر و بادام افتاد
نامه گر سوخت ز تحریر فروغی نه عجبکه ز تفسیر غمت شعله در اقلام افتاد