غزل شمارهٔ ۱۱۱
تا بر اطراف رخت جعد چلیپایی هستهر طرف پای نهی سلسله در پایی هست
قتل عشاق تو خالی ز تماشایی نیستوه که از هر طرفت طرفه تماشایی هست
بعد کشتن تن صد چاک مرا باید سوختکه هنوز از تو به دل باز تمنایی هست
دی پی تجربه از کوی تو بیرون رفتمبه گمانی که مرا از تو شکیبایی هست
جان شیرین ز غم عشق به تلخی دارمبه امیدی که تو را لعل شکرخایی هست
لب جان بخش تو گر بوسه به جان بفروشدمن سودا زده را هم سر سودایی هست
واعظ از سایهٔ طوبی سخنی میگویدغیر قد تو مگر عالم بالایی هست
من و سودای تو تا دامن صحرا برجاستمن و اندوه تو تا عشق غم افزایی هست
ای که بیجرم خوری خون فروغی هر روزهیچ گویا خبرت نیست که فردایی هست