غزل شمارهٔ ۱۱
من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو راکی توانم برکشید از سینه پیکان تو را
گر بدینسان نرگس مست تو ساغر میدهدهوشیاری مشکل است البته مستان تو را
وعده فردای زاهد قسمت امروز نیستبهر حور از دست نتوان داد دامان تو را
جز سر زلف پریشانت نمیبینم کسیکاو به خاطر آورد خاطر پریشان تو را
ای دریغ از تیغ ابرویت که خون غیر ریختسالها بیهوده رفتم خاک میدان تو را
هرگز از جیب فلک سر بر نیارد آفتابصبحدم بیند اگر چاک گریبان تو را
دامن آفاق را پر عنبر سارا کنندگر بر افشانند زلف عنبر افشان تو را
چشم گریان مرا از گریه نتوان منع کردتا به کام دل نبوسم لعل خندان تو را
آه سوزان را فروغی اندکی آهسته ترترسم آسیبی رسد شمع شبستان تو را