غزل شمارهٔ ۱۰۱
گرنه خورشید فلک خاک نشین ره تستپس چرا هر سحر افتاده به جولانگه تست
هر کجا میگذری شعلهٔ آه دل ماستهر طرف مینگری جلوه روی مه تست
خاک درگاه تو سر منزل آسودگی استنیکبخت آن سر شوریده که بر درگه تست
دیده تا زلف و زنخدان تو را یوسف دلگاه در گوشهٔ زندان و گهی در چه تست
هیچم از کار دل غمزده آگاهی نیستتا مرا آگهی از غمزهٔ کارآگه تست
کاشکی خون مرا تیغ محبت میریختبر سر خاک شهیدی که زیارت گه تست
تو سهی سرو خرامان ز کجا میآییکه دل و جان فروغی همه جا همره تست