شمارهٔ ۵۸
جان بیلقای مهدی ذوقی چنان نداردوانکس که این ندارد حقا که آن ندارد
ذوقی چنان ندارد بیخدمتش عبادتبیخدمتش عبادت ذوقی چنان ندارد
با هیچ کس نشانی از حضرتش ندیدمیا کس خبر نبخشد، یا او نشان ندارد
در سرّ غیبت او بس عقلها فرو مانددردا که این معما شرح و بیان ندارد
عمری که بیحضورش بگذشت اهل دل راماند به جوی بیآب یا تن که جان ندارد
مثل تو پادشاهی، معصوم لوحش اللّهچشم جهان ندیده، دور زمان ندارد
گرچه بسی ز وصلش ای فیض بینصیبندکس مبتلای حرمان چون من گمان ندارد