شمارهٔ ۵۲
مرا شوق حضور او ز سر بیرون نخواهد شدقضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
نه من تنها که خلقی از خدا این آرزو دارندمگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری به جز شوقش نفرمودندهر آن قسمت که آنجا رفت دیگرگون نخواهد شد
گلستان جهان پژمرده شد از جور عیارانبه عدلش کی شود خرم اگر اکنون نخواهد شد
مراد من همین باشد که خاک پای او گردمحدیث همنشینیها چه گویم چون نخواهد شد
مگر تحصیل قرب او به علم معرفت بتوانوگرنه وصل حاصل را به این افسون نخواهد شد
تو در تقوی و طاعت کوش و علم و معرفت ای فیضکه دیدارش به نفسی از هوا مشحون نخواهد شد