گنج

شمارهٔ ۱۴۹

در طلعت تو پیدا انوار پادشاهیدر غیبت تو پنهان صد حکمت الهی
حافظ که خوب گفته‌ست این هشت بیت اینجامانا که آمدست آن در وصف تو کماهی
«کلک تو بارک اللّه بر ملک دین گشادهصد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظمملک آن تست و خاتم فرمای هرچه خواهی
در حشمت سلیمان هر کس که شک نمایدبر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی‏
باز، ارچه گاهگاهی بر سر نهد کلاهیمرغان قاف دانند آئین پادشاهی
تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آبتنها جهان بگیرد بی‏منت سپاهی
ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزتوی دولت تو ایمن از وصمت تباهی
گر پرتوی ز تیغت در کان معدن افتدیاقوت سرخ رو را سازد به رنگ کاهی
دانم دلت ببخشد بر اشک شب‏نشینانگر حال ما بپرسی از باد صبحگاهی»
از حد گذشت اماما سوء ادب ز بندهبر جرم او به‏بخشای کامد بعذرخواهی
در امر حق تعالی تقصیر نیز داردسهو و خطا و نسیان، عصیان و روسیاهی
جائی که برق عصیان بر آدم صفی زدما را چگونه زیبد دعویّ بی‏گناهی
خواهم شفاعت از تو در عرصه قیامتآنگاه عفو کردن زین حرف‌های واهی‏
این گفته‏‌های من هم از جان خسته سر زدگر سر به ره ادب نیست این فیض و عذرخواهی