گنج

شمارهٔ ۱۴۳

گر از روشِ حافظ و قرآن به در آییهر ره که روی باز پشیمان به در آیی‏
بردار سرودی ز کلامش طرب انگیزشاید دمی از غُصّهٔ هجران به در آیی
جان می‌‏دهم از حسرتِ دیدارِ تو چون صبحباشد که چو خورشید درخشان به در آیی‏
تا کی چو صبا بر تو گمارم دم همتکز غنچه چو گل خرم و خندان به در آیی
از تیره شب هجر تو جانم به لب آمدوقت است که همچون مه تابان به درآیی
ای فیض مخور غصه که این پردهٔ غیبتبرخیزد و از کلبهٔ احزان به درآیی