شمارهٔ ۱۴۱
بسی شوق تو در دل هست و میدانم که میدانیکه هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
نداند قدر تو سنّی که از اوهام بیرونینبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
ملک در سجده آدم زمین بوسید و نیت کردکه در حسن تو چیزی یافت پیش از طور انسانی
بسی سرگشتهاند این فرقهٔ حق در فراق تومباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
ز حق امّید میدارم که بردارد حجاب از راهدری از غیب بگشاید برون آیم ز حیرانی
ز یمن مقدمش معمور گردد سر به سر عالمنماند هیچ جا ویران مگر اقلیم ویرانی
نماند یک دل خسته نماند یک در بستهمخور اندوه و شادی کن گره بگشا ز پیشانی
شب هجرانش آخر روز وصلی در عقب داردبکن ای فیض دشواری به یاد عهد آسانی