شمارهٔ ۱۲۳
حجاب چهره جان میشود غبار تنمخوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
بیا و هستی من در وجود من کم کنکه با وجود تو کس نشنود ز من که منم
بسی ز عمر گذشت و نیافتم کامیدریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
اگر چو شمع ببارم سرشک نیست عجیبکه سوزهاست نهانی درون پیرهنم
مرا که خدمت صاحب زمان بود معذورچرا زمین ستم پیشگان بود وطنم
سزای همچو منی نیست دوری از در اوکه پای تا سر من مهر اوست و من نه منم
محبت علی و عترتش حیات من استولای آل نبی همچو جان و من بدنم
چنان محبت و مهر شما به دل دارمکه گر زنند به تیغم دل از شما نکنم
ز بس حدیث شما فیض گفت نزدیکستکه غیر حرف شما نشنود کس از سخنم