گنج

شمارهٔ ۱۲

در دل ز حق تعالی، شکریست بی‏نهایتکو در کتاب خود کرد، در شأن تو حکایت‏
در وعده وصالت، نستخلفنّهم گفتجان گر فشانم ارزد، این لطف و این عنایت
روزی که حق جدت، اشرار غصب کردندکرد این خطای منکر، در آل او سرایت
کس تشنه شما را، دیگر نداد آبیگفتی ولی شناسان، رفتند از آن ولایت
از شور کربلا شد، دلها کباب کانجاسرها بریده بینی، بی‏جرم و بی‏جنایت
هرچند فکر کردم، جز وحشتم نیفزودزنهار از این حکایت، فریاد از این روایت
شد در شب خفایت، راه مراد من گماز گوشه‏ای برون آی، ای کوکب هدایت
گر تو کنی عذابم، رو از تو برنتابمجور از حبیب خوشتر، کز مدعی رعایت
مهر امام باید، ورنه چه سود ای فیضقرآن به سبعه خواندن در چارده روایت؟!