شمارهٔ ۱۱۵
گرچه افتاد ز هجرش گرهی در کارمهمچنان چشم کرم از کرمش میدارم
میکشم بار چه کوه غم هجران امروزتا که فردا دهد آن شه به بر خود بارم
به صد امید نهادیم در این بادیه پایای دلیل ره گمگشته فرو مگذارم
پاسبان حرم دل شدهام در همه شبتا در این پرده جز اندیشهٔ او نگذارم
دیدهٔ بخت به افسانهٔ او شد در خوابکو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
فیض از حافظ شیراز گرفت این ابیات«در غم هجر تو میخوانم و خون میبارم»