گنج

شمارهٔ ۱۰۳

برای مهدی هادی بخوان شأن فراقسرود حافظ شیراز در بیان فراق
زبان خامه ندارد سر بیان فراقوگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
رفیق خیل خیالم و هم عنان شکیبقرین آتش هجران همقران فراق‏
دریغ مدت عمرم که بر امید وصالبه سر رسید نیامد به سر زمان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصالکه ریخت مرغ دلم پر در آسمان فراق
کنون چه چاره که در هجر غم به گردابیفتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتیّ عمر غرقه شودز موج شوق تو در بحر بیکران فراق‏
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یارمدام خون جگر می‏خورم ز خوان فراق
به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظبه دست هجر ندادی بسی عنان فراق