گنج

قصیدهٔ ۳ - بشارت به ظهور مهدى موعود و منقبت آن زبده موجود

مژده آمد از قدوم آنکه دل جویای اوستجان به استقبالش آمد آنکه جان مأوای اوست
مژدگانی ده قدومش را که اینک می‏رسدآنکه جان مست شراب عشق روح‏ افزای اوست‏
مژدگانی ده دلا کاینک رسید اینک رسیدآن که این هفت آسمان یک قطره از دریای اوست
آنکه آزادان عالم بر در او بنده ‏اندآنکه شاهان جهان را جمله سر در پای اوست
اینک آمد آنکه آگاه است از کار همهقول و فعل خلق مشهود دل دانای اوست
اینک آمد آنکه سرو قد و ماه روی اوهرچه دارد از نکوئی جمله از بالای اوست
ناله ‏های زار ما بر بوی گلزار وی استداغ‏های سینه ما سایه گلهای اوست
اینک آمد تا که در جان و دل من جا کندآنکه هم جان جای او پیوسته هم دل جای اوست‏
در دل هر ذره روشن تابشی از مهر اودر سر هر قطره پیدا شوری از دریای اوست‏
اینک آمد تا نوازد خاطر هر خسته ‏ایگو دلش صفرائی و اندر سرش سودای اوست
در دل هر عارفی از سرّ او گنجینه ‏ایدر سر هر عاشقی شوری ز استغنای اوست
اینک آمد آن سر و سرکرده ارباب عشقآنکه عشق عاشقان از عشق مادرزای اوست
آنکه روح این جهانست و روان آن جهانهر دو عالم را رواج از همت والای اوست
باغ و صحرای زمین خرم ز آب و لطف اوقبه ‏های آسمان را فخر از بالای اوست
اینک آمد آن شهنشاه جهان خلق و امرآنکه عالم سر به سر مقهور استیلای اوست
پادشاه صورت و معنی مؤید از الهآنکه جسم و جان عالم صورت از معنای اوست
نائب رحمان، خلیفه حق، امام بر و بحرمهدی هادی که قصر پادشاهان جای اوست‏
آنکه جدش مصطفی و جد ثانی مرتضاستجد ثالث سبط ثانی ده وصی آبای اوست
آنکه حقش با نبی هم کنیه و هم نام کردخلق و خلقش مثل خلق و خلق بی‏همتای اوست
علم دانایان عالم یک سخن از علم اوجود و بخششهای حاتم یک نم از دریای اوست
حکمرانی ریشه ‏ای از طره دستار اوپادشاهی جبه ‏ای بر قامت والای اوست
آنکه گر یک لحظه در عالم نباشد سایه‏ اشاین زمین یک لقمه سازد هرچه بر بالای اوست
آنکه در خلوت کند هر عابدی او را دعاآنکه در هر محفلی گلبانگی از هیهای اوست
غیبت چندین نبی برهان اخفای وی استعمر خضر و نوح و عیسی حجت ابقای اوست
اینک آمد تا که عدل او ببندد دست ظلمزیردستان را بشارت روز استیلای اوست
اینک آمد تا که برخیزاند از جا خلق راتا نشیند هر کسی جائی که آنجا جای اوست
اینک آمد تا بپاشد از هم اجزای جهانباز پیوندد به هم نوعی که حکم رای اوست
آمد آنکو در دمد در صور، اسرافیل وارتا برون آید ز خاک آنکو به جان مولای اوست
در دمد در صور دم تا سر برون آرد ز خاکآن شقی مُدبری کو دشمن آبای اوست‏
تا که هر نیک و بدی یابد سزای خویشتنبیشتر زانکو رود جائی که آن مأوای اوست
اینک آمد آنکه جنت بهر اصحاب وی استآنکه اطباق جهنم مسکن اعدای اوست
اینک آمد آنکه زاهد را ز دنیا سیر کردعابد اندر انتظار وعده فردای اوست
چون برون آید ز ابر اختفا خورشیدواربر زمین آید کسی کو چرخ چارم جای اوست
هر که دارد گوش جان وقف حدیث او کندهر که دارد چشم دل حیرانِ سر تا پای اوست
دست او بر هر سری آید شود عقلش تماماین سخن از حق رسید از گفته آبای اوست
دست بر دوش بخیلی چون زند حاتم شوداین کرامت قطره‌‏ای از بحر بخشش‌های اوست
گر بود بد دل ز لطفش مالک اشتر شوداین ز یمن صولت قهار استیلای اوست‏
از لقایش شیعه را افزون شود سمع و بصراین ز نور طلعت جان‏بخش روح افزای اوست
چون نیفزاید لقایش چشم را و گوش راچشم را سیمای او و گوش را آوای اوست‏
نافه را دل خون بود از خاک خدّ ایمنشدیده خورشید حیرانِ رخ زیبای اوست
در بتان آتش فتد بتخانه‏ ها ویران شوداز فروغ نور توحیدی که بر سیمای اوست
هر کجا گنجی است در ویرانه‏ ای آید برونتا شود معمور آن تن کو سرش در پای اوست
سنگ در بحر کف بخشنده‏ اش گوهر شودکشتگان فقر را احیا ز بخشش‏های اوست
انس و جن دیو و ملک در قبضه فرمان اوخاتم ملک سلیمان در ید بیضای اوست
با عصا و سنگ موسی و دم عیسی بودچشمه‌ها از سنگ آرد چوب اژدرهای اوست‏
تشنه سیراب و گرسنه سیر گردد زان حَجَروقت حاجت در سفرها زاد لشکرهای اوست
در برش دِرع نبی بر سر عِمامه مصطفیرایت و شمشیر او هم در ید طولای اوست
ذوالفقار مرتضی بیرون کشد چون از نیاماز نهیبش آب گردد هر که از اعدای اوست
قوت چل مرد دارد دست چون بیرون کنداعظم اشجار را از جا کند گر رای اوست
در همه روی زمین نگذارد او جای خرابمرده در زیر زمین هم خرم از بالای اوست
یکدگر را مژده بخشند و بشارتها دهندهر که از اموات از جان بنده و مولای اوست
هر که امروز از فراق روی او سوزد چو شمعبی‏گمان فردای رجعت موسم احیای اوست
هر که بهر نصرتش امروز دارد انتظاردر حقیقت او شهید معرکه فردای اوست
ای صبا از من پیامی سوی آن درگاه برکه فلان شوق تو در هر جزوی از اجزای اوست
گرچه از تقوی و طاعت نیستش بال و پریدر ره حق شوق روح‏ افزای تو پرهای اوست
نقد قلبی دارد و محتاج اکسیر شماستگر تو را پروای او نبود کرا پروای اوست‏
ای خدا توفیق ده تا سر نهم بر پای اوکین سر سودائیم سودائی سودای اوست
نیست تاب فرقت او در دل من بیش از اینآتشی در جان مرا از شوق روح افزای اوست
فیض خامش کن که نتوانی ز وصفش دم زدنآنچه گفتی هم کفی از موجه دریای اوست
خیز و استقبال کن پس جان و دل در پای ریزآنکه را جان و دل و تن منزل و مأوای اوست