گنج

غزل شمارهٔ ۹۵۹

هر آن دلرا که با یاریست خوئیز گلذار حقیقت هست بوئی
ندارد او سر دنیا و عقبیکه دارد پای آمد شد بکوئی
دلی کوشد اسیر زلف یاریدو عالم را نمی‌گیرد بموئی
بود خاطر پریشان هر که او رارسید از زلف عنبر بوی بوئی
کسی کوشد ز راه عشق آگاهنمیخواهد دگر راهی بسوئی
سری کو مست عشقی شد ز خود رستبود آن می ز دریا یا بسوئی
دل فیض از غم عشقی زند هایمگر روزی به پیوندد بهوئی