غزل شمارهٔ ۹۴۹
ای زلف تو مسکن دل شیدائیوی روی تو مجموع همه زیبائی
جان در تن هیچکس نماند ز نهارآن عارض و زلف را بکس بنمائی
از حسرت آن لبم بلب آمد جاناز فکرت آن دهان شدم شیدائی
بیمار شدم ز آرزوی چشمتگشتم ز خیال خال تو سودائی
ایمان بسواد کفر زلفت دادمبستم زنار و بستدم ترسائی
از حسرت آن میان شدم چون موئیباشد روزی که در کنارم آئی
گر در نظر تو فیض پستست ولیدارد ز خیال قد تو بالائی