غزل شمارهٔ ۹۳۵
روی جانان مگر از دیدهٔ جانان بینییا مگر ز آینهٔ طلعت خوبان بینی
آن جمالی که فروغش کمر کوه شکستکی توان از نظر موسی عمران بینی
باجابت نرسد تا تو تو باشی «ارنی»«لن ترانی» شنوی موسی و حرمان بینی
گر تو در هستی او هستی خود در بازیمشگل خویش در اینره همه آسان بینی
گم شو ای ذره در آن مهر که تا سر نهانمو بمو فاش در آن زلف پریشان بینی
نیستی گیر و بمان طنطنه و هستی رااولیا وار که تا دولت ایشان بینی
دل چه در باختی ای فیض ز جان هم بگذرکز سر جان چه گذشتی همه جانان بینی