گنج

غزل شمارهٔ ۹۳۴

دلا بگذر ز دنیا تا ز عقبی عیش جان بینیدر این عالم به چشم دل بهشت جاودان بینی
چه از دنیا گذر کردی و در عقبی نظر کردیبیا گامی فراتر نِه که اسرار نهان بینی
دو منزل را چه طی کردی سمند عقل پی کردیبیا با ما به میخانه که تا پیر مغان بینی
به روی پیر ما بنگر که تا چشمت شود روشنز دستِ پیر، ساغر گیر تا خود را جوان بینی
چه چشمت گشت از او بینا و شد سرمست از آن صهباقدم نه در ره عشاق تا جان جهان بینی
جهان را جان شوی آن گه شوی اقلیم جان را سرشوی از جانِ جان آگه حقیقت را عیان بینی
شود عرش از برایت فرش و گردد جسم بهرت جانشود ظلمت همه نور و زمین را آسمان بینی
شوی در عشق حق فانی بمانی جاودان باقیچه فیض از ما سوای حق نه این بینی نه آن بینی