گنج

غزل شمارهٔ ۹۱۴

نیست تاج عشقرا شایسته هرجا تارکیتارکی باید دو عالم را برای تارکی
آتش است این عشق میسوزد روان را بیدریغخدمتش را کی کمر بندد جز آتش خوارکی
کار باید کرد کار و راه باید رفت راهعشق را در خود نباشد هر خسی بیکارکی
راهها باید بریدن تا رسی در گرد عشقبا دو دیده ره بریدن نیست آسان کارکی
کی بگلزار حقیقت رهبرد هر بوالهوسکو بیارد صبر کردن بر جفای خوارکی
ناز در ناز است آنجا بارگاه عرتستپا رها باید شدن تا باریابی بارکی
زاری بسیار باید کرد بر درگاه دوستتا بجوشد بحر غفران کرم یکبارکی
آه آتش ناک باید تا بجوشد دیگ رحمگریهٔ بسیار باید تا نشاند ناوکی
سهل باشدفیض آسان کردن دشوار خودسعی کن آسان کنی بر دیگری دشوارکی