غزل شمارهٔ ۹۰۷
گفتم رخت ندیدم گفتا ندیده باشیگفتم ز غم خمیدم گفتا خمیده باشی
گفتم ز گلستانت گفتا که بوی بردیگفتم گلی نچیدم گفتا نچیده باشی
گفتم ز خود بریدم آن باده تا چشیدمگفتا چه زان چشیدی از خود بریده باشی
گفتم لباس تقوی در عشق خود بریدمگفتا به نیک نامی جامه دریده باشی
گفتم که در فراقت بس خون دل که خوردمگفتا که سهل باشد جورم کشیده باشی
گفتم جفات تا کی گفتا همیشه باشداز ما وفا نیاید شاید شنیده باشی
گفتم شراب لطفت آیا چه طعم داردگفتا گهی ز قهرم شاید مزیده باشی
گفتم که طعم آن لب گفتا ز حسرت آنجان بر لبت چه آید شاید چشیده باشی
گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزیگفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی
خود را اگر نه بینی از وصل گل بچینیکار تو فیض اینست خود را ندیده باشی