گنج

غزل شمارهٔ ۹۰۶

بکوش ایجان خدا را بنده باشیبرین در همچو خاک افکنده باشی
جهان ظلمت فنا آب حیاتستبنوش این آب تا پاینده باشی
بجد و جهد میجو تا بیابیاگر جوینده یابنده باشی
نتابد بر دلت نور هدایتتو تا از کبر و کین آکنده باشی
ترا رسم خداوندی نزیبدبزیب بندگی زیبنده باشی
نشاید بندگی با خود پرستیز خود تا نگذری کی بنده باشی
ز دیده اشک می افشان و میسوزکه تا چون شمع افروزنده باشی
بدلسوزی و سربازی و خندهتوانی شمع سان پاینده باشی
بآب معرفت گر پروری جانبمیرد هر دلی تو زنده باشی
ندارد قیمتی جز زنده عشقبعشق ارزنده ارزنده باشی
هم اینجا در بهشت جاودانیاگر دلرا ز دنیا کنده باشی
ززیب این جهان گر بر کنی دلبزیب آنجهان زیبنده باشی
در اینجا گر بحال خود بگرئیدر آنجا در خوشی و خنده باشی
جهانرا جان توانی شد بدانشچرا از جاهلی خربنده باشی
توانی خواجهٔ کونین گردیداگر ای فیض حق را بنده باشی