غزل شمارهٔ ۸۸۱
گره از زلف خویش وا کردیبر دلم بستی و رها کردی
در میان بلاش سر دادیعقدهٔ محکمش بپا کردی
راه بیرون شدن برو بستیدر اندوه و غصه وا کردی
مرغ زار شکسته بالی راهدف تیر ابتلا کردی
طایر قدس را ببستی بالطعمهٔ اژدر بلا کردی
از برای تو من چها کردمتو بپاداش آن جفا کردی
در رهت من بجان وفا کردمتو بجای وفا جفا کردی
ز آتش غصه سوختی جانمخاکم اندر هوا هبا کردی
هر بلائی که بود در عالمبر سر فیض مبتلا کردی
هر چه کردی بجای من ای جاننیک بایسته و بجا کردی
آفرین باد ای طبیب دلمهمه درد مرا دوا کردی