غزل شمارهٔ ۸۸۰
دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادیز کدام باده ساقی به من خراب دادی
چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنهمژههای شوخ خود را چو به غمزه آب دادی
دل عالمی ز جا شد چو نقاب بر گشودیدو جهان به هم بر آمد چو به زلف تاب دادی
در خرمی گشودی چو جمال خود نمودیره درد و غم ببستی چو شراب ناب دادی
ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان راز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی
همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنتبه من فقیر و مسکین غم بیحساب دادی
همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالتهمه را شراب دادی و مرا سراب دادی
ز لب شکرفروشت دل “فیض” خواست کامینه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی