گنج

غزل شمارهٔ ۸۶۸

با تو شدم آشنا وز دو جهان اجنبیچون تو شدی یار من شد دل و جان اجنبی
خواست ز تو دم زند ناطقه‌ام بسته شدگفت عیان غیور هست بیان اجنبی
یاد تو چون می‌کنم میروم از خویشتنآمد چون آشنا شد ز میان اجنبی
نام تو پنهان برم سامعه بیگانه استچون بزبان آورم هست زبان اجنبی
چون بخیال آئیم بی خود گردم که چهگوید هریک ز ما هست فلان اجنبی
از سر کویت نشان خواستم از محرمیگفت در آنجا که او است هست نشان اجنبی
در طلبم در بدر آنکه بپرسم خبرآنکه خبردار نیست بی‌خبران اجنبی
در حرم کبریا کس ننهادست پاهست زمان دم مزن هست مکان اجنبی
دید مرا جان فشان گشته بداغش نشانگفت که فیض آشناست مدعیان اجنبی